خرید بک لینک
دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر. پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم. دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم، اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد! این دقیقا مانند

برچسب: دستمونو, نویسنده: بردیا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 18:36

روزي حضرت ابراهيم(علیه السلام) در نزديكي بيت المقدس پيرمردي را ديد. حضرت با پیرمرد مشغول صحبت شدند وپرسیدند منزلت كجاست؟ پاسخ داد كه: منزلم پاي آن كوه است. حضرت ابراهيم فرمودند مهمان هم ميپذيري؟ پيرمرد تاملي كرد و گفت: عيبي ندارد ولي آبی در مسير هست که عبور از آن مشكل است و قایق هم نداریم! حضرت پرسيدند خودت چطور عبور ميكني؟ پيرمرد حضرت ابراهيم را نميشناخت ، جواب داد از روي آب رد ميشوم! حضرت فر

برچسب: نویسنده: بردیا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 18:36

دختری کتاب میفروخت و معشوقهاش را دید که بهسویش میاید، در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود. به معشوقهاش گفت: آیا بهخاطر گرفتنِ کتابیکه نامش " آیا پدر در خانه هست" از شکسبرس نویسندۀ آلمانی، آمدهیی؟ پسر گفت: نخیر! من بهخاطر گرفتنِ کتابی به اسم " کجا باید ببینمت" از توماس هرنانیز نویسندۀ انگلیسی، آمدهام. دختر در پاسخ گفت: آن کتاب را ندارم، اما میتوانی کتابی به نام " زیرِ درختِ عم" از

برچسب: طنزمایه, نویسنده: بردیا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 18:36

صفحه بندی